دستنوشته های يک زن !

آرشیو وبلاگ

 
 

 
صفحات وبلاگ 1
نویسندگان (4) مدیر وبلاگ
 
آرشیو موضوعی (4) عمومی

نظرسنجی وبلاگ
پیوندهای روزانهآموزش برنامه نویسی پیشرفته
عصیان
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
اخبار ايران
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراح قالب

آرشیو پیوندهای روزانه

لینکستان وبلاگها  
لوگوی دوستان

لوگوی من


 
نمایش شبکه های تلویزیونی

 شبکه 1

شبکه 2

شبکه 3

شبکه 4

شبکه تهران

شبکه خبر

درباره من  کجایی ای اولین منجی ،‌مرا یک امشبی دریاب !‌ گریزانند این مردم زمن اما تو را دارم
 

 

 

 
خوش آمدید
 

صفحه نخست
تماس با نویسنده
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود
 آمار وبلاگ

آمار بازديدها:

تعداد بازديدها:

ساعت و تاریخ

جستجوگر

خبرنامه



ارتباط آنلاین Yahoo Online Status Indicator

 

 

من هنوز با مشکل نظر گذاشتن مواجه هستم هنوز می گه یو آر ال نامعتبر است !!!!!!!!!!!

 

             - سه شنبه، 4 اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و شـش - 11:58 AM    (نظر بدهید.)

اینطور که نگاهم می کنی، دیوانه می شوم.باورت می شد بعد این همه سال؟ یک کتاب ناشناس و این همه اتفاق؟دوستت دارم . همانطور که زیر غروب های تلخ ایوان، صدای خنده هایت تا چند خانه آن ورتر سرک می کشید و هوا از حضورت پر می شد. یادت هست می گفتی دوست ندارم صورتم راببوسی؟ و من کیف می کردم و دستانت را آرام می بوسیدم.
 طعم دستهایت هنوز گوشه ی ذهنم تازه است. من دفن ات نکردم . تو اما .... دلواپسی هایت و چشمهای گیج و بی تکیه گاهت که همیشه نگران و سردرگم، دنبال اتفاق شومی میگشت. چشمهایت همیشه گریه دار بود . اتفاق را شب به شب زیر رختخوابت و توی رویاهای سردت استقبال می کردی.  با منی؟ باور کن این همه سال همانطور نگاهت داشتم. درددل های شبانه ات، یادت هست؟ من با تو نفس میکشیدم و نفسهایت کار خودش را کرد. یک کلام بگو تا این بغض لعنتی شانه هایم را بلرزاند. بگو ، بگو که گفتم حتی اگر یک روز از عمرم بماند، این شعر را روی کاغذ کتابی خواهم آورد که تورا به یادم بیاندازد. وحالا ....
باشد شاید سکوت بهتر کمک کند تا رنج این سالیان را فراموش کنیم. بیا این تکه ی آخر را با سکوت تمام کنیم. من و تو،  و به یادِ تقدس نامت، که شانزده بار تکرار کردم و تو هیچ نگفتی.... م م م ... آ آ آ

پاورقی : چقدر حال می ده سر صبح یه متن قشنگ رو بخونی و با هاش تمام چیزهای خوب مثل خاطره های زیبا رو تجربه کنی ! مخصوصا صبحی مثل امروز که گرم و شرجیه . آدم پر حرفی نیستم اما اینجا خیلی چیزها برای گفتن دارم . می خوام از فکرهای ناگهانی که به مغزم وارد می شه و مثل ویروس منو به هم میریزه صحبت کنم . از تمام اون چیزهایی که خوشحالم می کنه و یا نگران و ناراحت ! البته ترجیح می دم این دومی کمتر باشه ..... یعنی یه جورائی اینجا زندگی کنم . ولی خودمونیم ! یه چیزی خیلی برام جالبه البته برای من نه برای شما ! من پریروز تصمیم گرفتم خونه ام رو عوض کنم البته من نه من و همسرم ! این دو تا با هم خیلی فرق می کنه و همون روز هم ایران بلاگ رو دیدم و از بلاگفا اینجا اسباب کشی کردم اون قضیه که جور نشد حتی رفتیم خونه رو هم دیدیم اما نشد دیگه ! ولی کارمون اینجا درسته ! مگه نه ؟ .....

 

             - سه شنبه، 4 اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و شـش - 8:55 AM    (نظر بدهید.)

سلام عزيزم . خوشحالم از اينکه اين افتخار رو نصيب من کردی يه کم دلم گرفته بود که چرا توی ايران بلاگ روابط سرده و کسی نظر نمی ده ! پس می تونی حدس بزنی وقتی نوشته شما رو خوندم چقدر سر ذوق اومدم . آره همونطور که گفتی تنهام اما اين تنهايی به معنی نبود کسی در زندگی ام نيست ! آدمها زيادی دور و بر من هستن اما باز هم يه حس تنهايی کشنده منو آزار می ده ! خيلی ها می گن زودتربچه دار شو اما می دونم کمبود من بچه نيست من دنبال کسی هستم که ......... بی خيال ! تا حالا که پيداش نکردم . وبلاگت هم خيلی خوب بود . موفق باشی عزيزم من هم حتما وبلاگ شما رو بعنوان يکی از بهترين پيوندهام می آرم .
قربان شما ( مريم )

راستش من یه جورائی فعلا با نوشتن در ایران بلاگ  مشکل دارم . شاید هم به این خاطره که تازه دو روزه وارد این محیط شدم و باید خیلی چیزها رو یاد بگیرم . متن بالا رو برای اشکان نوشتم که اولین نظر رو داده بود . خواستم این نظر رو در وبلاگ خودش بنویسم اما موقع ارسال پیغام داد که یو آر ال نامعتبر است . اگه کسی هست بگه این که می گه یعنی چه ؟ من توی وبلاگ های دیگه مثل بلاگفا این مشکل رو نداشتم .

بیا تا گل برافشانیم !

 

             - سه شنبه، 4 اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و شـش - 8:47 AM    (نظر بدهید.)
ته مانده اندیشه های یک زن تنها !

با سلام خدمت تمامی عزیزانی که در ایران بلاگ فعالیت می کنن . امروز اولین روزیه  که وارد جمع شما می شم . البته وبلاگ اولم نیست قبلا هم تجربه این کار رو داشتم اما حالا می خوام طور دیگه ای بنویسم یا به قول دیگه یه شروع دوباره داشته باشم . می خوام از هرچیزی که دوست داشتم صحبت کنم و خودم رو منحصر به موضوع خاصی نکنم . البته بهتره قبلش یه معرفی کوتاه از خودم داشته باشم ! چطوره ؟!

مریم هستم ! زنی 28 ساله . متاهل ، کارمند و ساکن چابهار .... همیشه فکر می کنم از بهشت به جهنم اومدم متولد یکی از شهرهای شمال هستم البته استان گلستان ! بهشت کوچک من ! اما حالا اینجا به اقتضای شغلم و کار همسرم زندگی می کنم . درکل شهر آروم و خوبیه و تنها چیزی که اذیتم می کنه گرما و شرجی اینجاست .

اگه بخوام بیشتر راجع به خودم صحبت کنم باید بگم هفت ساله ازدواج کردم و مهمترین علائق من در زندگی ام همسرم و شغلمه ! البته فرزندی ندارم که بخوام راجع بهش حرف بزنم . و خیلی چیزهای دیگه هست که حالا به مروز زمان می گم !

خوب تا اینجا کافیه ! خوشحال میشم منو تنها نذارید و با نظرات و  انتقادهای سازنده تون کمکم کنید . طوری که سعی کنیم برای مشکلات زندگی هم همین جا به هم کمک کنیم و با مشاوره صحیح و منطقی راهنمای دیگران باشیم .

 

             - دوشنبه، 3 اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و شـش - 8:39 AM     نظرات 2
 

 

لینک باکس

 

This Template Created by IRANBLOG